Abyss

کانت  در مقام  معلم فلسفه

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 22:38

کانت وقتی درس می‌داد، مانند دیگر استادان در دانشگاه‌های پروسِ آن زمان، باید متنی را بر اساس درس‌گفتارهایش منتشر می‌کرد، یعنی به اصطلاح ما به دانشجویان خود «جزوه» می‌داد. اما با آن‌که جزوه‌ی خود را بین دانشجویان توزیع می‌کرد، هرگز طبق آن پیش نمی‌رفت و در عوض به شیوه‌ای آزاد و غیررسمی تدریس می‌کرد. گاه دیدگاه‌های خود را مستقیماً بیان می‌کرد و گاهی دیدگاه نویسنده‌ای که بحث آن روز درس بود را. جزوه‌ها لزوماً دیدگاه کانت را بازنمی‌تاباندند. برای کانت مهم است که بحثی درگیرد و ذهن دانشجویان از انفعال بیرون آید. او بارها گفته بود که به دانشجویان خود «فلسفه» درس نمی‌دهد، بل‌که «فلسفیدن» درس می‌دهد. (درس‌گفتارهای منطق، ص. xxii).
«فلسفه، و فن فلسفه‌ورزی را هرگز نمی‌توان آموخت، ولی البته ریاضیات را چرا. در نتیجه من نمی‌توانم همان‌طور که نوشتن یا حساب کردن به کسی یاد می‌دهم اندیشه‌های جدید به کسی بیاموزم. البته که فلسفه را در مواقعی می‌توان آموخت، زمانی که من آن را از روی چیزی که به من داده‌اند گرته‌برداری (کپی) کنم. ولی این دیگر بیش از آن‌که فلسفیدن باشد از بر کردن است. ما در این حالت نخواهیم توانست درباره‌ی آن‌چه آموخته‌ایم فلسفه بورزیم… خصلت فیلسوف حقیقی آن است که کاری نمی‌کند جز آن‌که قوا و توانایی‌های طبیعی خود را به وسیله بحث و فحص انتقادی تمرین می‌دهد… فلسفه را بر خلاف تصور عموم، هرگز نمی‌توان شش ماهه آموخت.»
«فلسفه توانایی‌های عام طبیعت را به وسیله‌ی عقل پرورش می‌دهد و از تأثرات این توانایی‌ها فراتر می‌رود. تحقیقی که فراسوی هر شناختی می‌رود از منابع مفاهیم فهم و خاستگاه‌های آن می‌پرسد. این تحقیق بسیار پراهمیت است و از این ضرورتاً برمی‌آید که فرد نمی‌تواند دست‌کم وقتی که گرته‌برداری می‌کند و دقیقاً فلسفه‌ی دیگران را می‌آموزد فلسفه بورزد. شخص می‌تواند بسی سود بیشتری ببرد اگر علم بیاموزد و خود را عادت به نقادی و داوری فلسفه‌ی دیگران کند. فلسفه‌ی من باید بنیادش در درون من باشد، نه در فهم دیگران.» (ص. ۳۸) در جمله‌ی آخر کلمه‌ی بنیاد (ground) بسیار مهم است، و به معنای آن‌ است که من باید بتوانم منشأ همه مفاهیمی را که به کار می‌برم و نوع استدلالی را که می‌کنم، خود از بنیاد بشناسم. درست مانند معماری که از ریز و درشت و نهان و عیان بنایی که ساخته خبر دارد، و به گفته‌ی دیگری نمی‌تواند تکیه کند.
کانت می‌گوید فلسفه را به دو شیوه می‌توان درس داد: وفادارانه پیرو نویسنده‌ای بودن و بر آن شرح زدن و سعی برای استمداد از حافظه برای کمک به فلسفه. این شیوه برای ریاضیات کارآمد است، ولی برای فلسفه. (همان. صص. ۳۸-۳۹)
ادامه در فرسته‌ی بعد
@khalajich

دنباله‌ی فرسته‌ی پیش
ایمانوئل کانت در رساله‌ی منطق (۱۸۰۰) کسانی را که شناخت‌های عقلی را به نحو تاریخی می‌آموزند، در مواردی خطرناک می‌داند. این‌که مثلاً راننده‌ای قواعد راهنمایی و رانندگی را حفظ باشد و از بَر آن‌ها را رعایت کند، از قضا خوب و درست است، اما به قول کانت اگر وکیل دعاوی‌ای حقوق را صرفاً به نحو تاریخی بداند، یعنی حقوق‌دانی مواد قانونی را صرفاً از بَر کرده باشد، نه می‌تواند جای قاضی بنشیند و نه حتی قادر است بر مسند قانون‌گذاری تکیه کند: «می‌توان بدون آن‌که فلسفیدن دانست، فلسفه آموخت»‌ (ص. ۲۶) یعنی همین‌طور که اغلب دیدگاه فیلسوفان را می‌آموزند، بدون آن‌که خود قادر بر فلسفیدن باشند.
کانت دو مفهوم مَدْرَسی فلسفه و مفهوم جهانی فلسفه را از یکدیگر متمایز می‌کند. مفهوم مَدْرَسی فلسفه، آن چیزی بود که در دانشگاه‌های آن زمان رواج داشت، فلسفه‌ی آکادمیک. ولی مفهوم جهانی فلسفه یعنی فلسفه‌ای برای کل آحاد بشر، فلسفه‌ای جهان‌وطن.
در تلقی اسکولاستیک یا مَدْرَسی، فلسفه «سیستم شناخت‌های فلسفی یا شناخت عقلی مبتنی بر مفاهیم است.» ولی «بر حسب مفهوم جهان، فلسفه علم غایات نهایی عقل انسان است. این مفهوم عالی‌مرتبه حق حرمت (dignity) فلسفه، یعنی را می‌گزارد»، یعنی برای فلسفه ارزش مطلق قائل می‌شود. از دید کانت این فلسفه است که ارزش درونی دارد و به علوم دیگر ارزش می‌بخشد و جایگاه هر یک را تعیین می‌کند. در تلقی مَدْرَسی فلسفه نوعی مهارت است، ولی در تلقی مفهوم جهان به «مفیدبودن» مربوط است، اولی به آموزه‌ی مهارت پیوند می‌خورد، و دومی با آموزه‌ی حکمت، عقل قانون‌گذار. برای کانت فلسفه نظریه‌پردازِ عقل نیست، بل‌که قانون‌گذار است.
«کسی که نظریه‌پرداز است، یا به قول سقراط دوستدار دیدگاه (philodoxus) است، میل به شناخت نظرورزانه دارد، بدون آن‌که برای او مهم باشد که آیا شناخت او در جهت هدف غایی عقل انسانی هست یا نه؛ او قواعدی برای کاربرد عقل به دست می‌دهد که به منظور هر نوع هدفی می‌توان به کارشان گرفت. فیلسوف عملی، آموزگار حکمت از خلال آموزه و اسوه، فیلسوف به معنای حقیقی است. زیرا فلسفه ایده‌ی حکمت کاملی است که به ما غایات نهاییِ عقل انسانی را نشان می‌دهد.
فلسفه‌ از دید مَدْرَسی نظام سیستماتیک منسجمی از مفاهیم است، اما طبق مفهوم جهانی، «فلسفه را می‌توان علم عالی‌ترین اصلِ (maxim) کاربرد عقل خود دانست، اگر اصل maxim را principle درونی انتخاب از میان غایات گوناگون بفهمیم. در این صورت، فلسفه علم پیوند دادن همه‌ی شناخت‌ها و هر کاربرد عقل به هدف غایی عقل بشری است، یعنی هدف اعلایی که همه‌ی اهداف دیگر بدان وابسته‌اند و باید با پیوستن بدان با آن اتحاد یابند.
عرصه‌ی فلسفه جهان‌وطن است، یعنی می‌توان آن‌ را در پرسش‌های زیر خلاصه کرد:
چه می‌توانم بدانم؟
چه باید انجام دهم؟
چه امیدی می‌توانم ببندم؟
انسان چیست؟
پرسش اول را متافیزیک پاسخ می‌دهد، دوم را اخلاق، سوم را دین و چهارم را انسان‌شناسی (anthropology). در انتها، همه را می‌توان انسان‌شناسی به شمار آورد، چون سه پرسش اول به پرسش آخر پیوند دارند.
فیلسوف در نتیجه باید بتواند معین کند
۱) منابع شناخت انسانی را
۲) میزان کاربرد ممکن و سودمند همه‌ی شناخت‌ها را، و در نهایت
۳) محدوده‌ی عقل را.
این آخری فوری‌ترین و در عین حال دشوارترین وظیفه‌ی فیلسوف است که کسی که فقط دیدگاهی برای ابراز دارند، یعنی philodoxus، هیچ پروای آن را ندارد. (صص. ۲۸-۲۹)
کارل یاسپرس، که هانا آرنت او را «یگانه پیرو کانت» خواند، درباره‌ی دید کانت به فلسفه از قول خود وی نقل می‌کند که فلسفه برای کانت «انقلابی در شیوه‌ی اندیشیدن» بود. (کانت، ص. ۸۹) از دیرباز تا کنون، فلسفه یک «شیوه» بوده است، شیوه‌ای برای زیستن، شیوه‌ای برای بودن، شیوه‌ای برای اندیشیدن. کانت پیش از آن‌که در فلسفه انقلاب کند در خود انقلاب کرد. ویتگنشتاین می‌گوید انقلابی حقیقی کسی است که علیه خود انقلاب کند. اندیشیدن حقیقی بدون انقلاب ممکن نیست، و هرچه اندیشیدنی اصیل‌تر و بنیادی‌تر باشد به انقلابی بنیان‌براندازتر نیازمند است.

«مسأله‌ی اصلی همواره اخلاق است: این امر مقدّس و قدسانی است، آن‌چیزی که باید حفظ کنیم. هم‌چنین، این بنیان و غایت همه‌ی نظرورزی‌های و کاوش‌گری‌های ما نیز هست. این آماج همه‌ی نظرورزی‌های متافیزیکی است. «خدا» و «جهان دیگر» یگانه هدف تحقیق‌های فلسفی‌اند، و[لی] اگر مفاهیم «خدا» و «جهان دیگر» با اخلاق سازگار نیفتند، مفید نخواهند بود.»
ایمانوئل کانت،
Kant and Swedenborg, Swedenborg Foundation Publishers, 2003, p. 93.

منابع
Immanuel Kant, Lectures in Logic, Cambridge University Press, 2009
Immanuel Kant, Logic, N. Y. Dover Publications, 1974
@khalajich

نویسنده: Saleh نظرات:

دکارت

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 22:6

دکارت یکی از آنان است که خود نیز در آغاز از درس فلسفه دلزده و دوری‌گزین بود. اساساً از آن‌جا که بنیاد فلسفه را بر باد و بودی نابود می‌دید، خود تصمیم گرفت فلسفه‌ای جدید بیافریند و از نو «بنیاد»ی برای آن پی‌بریزد.
دکارت که «در یکی از نامی‌ترین مدارس اروپا» تحصیل کرد، از وضع نابسامان مدارس در زمان خود می‌گوید؛ این‌که چقدر در آموزش علوم ناکارآمدند. مثلاً از الهیات گریزان بود، چون به شاگردان می‌آموختند که راه بهشت برای نادان و دانا به یک‌سان باز است و «رهبرش حقایق مُنزَله می‌باشد که برتر از عقل‌های ماست. پس جسارت نداشتم که آن را تابع قوه‌ی استدلال ضعیف خود سازم.» اما از همه‌ی درس‌ها درسی به بدی فلسفه نبود: «از فلسفه چیزی نمی‌گویم جز این‌که می‌دیدم با آن‌که از چندین قرن نفوس ممتاز بدان سرگرم بوده‌اند، هیچ قضیه‌ای از آن نیست که موضوع مباحث و مجادله و بنابراین مشکوک نباشد، و به خود آن‌چنان غرور ملاحظه کردم که در هر مبحث چندین رأی مختلف می‌توان یافت که هر یک از آن‌ها را جمعی از فضلا طرفدارند، در صورتی که البته رأی صواب و حقیقت یکی بیش نیست. پس آن‌چه صحت‌اش تخمینی بود تقریباً باطل می‌انگاشتم.
اما دانش‌های دیگر چون اصول آن‌ها از فلسفه گرفته شده است، قیاس می‌کردم که بر بنیادی به این سستی ممکن نیست بنایی استوار گذاشته شده باشد و عزت و نعمتی که از آن علوم ممکن بود تحصیل کنم مرا راغب به فراگرفتن آن‌ها نمی‌ساخت.» چنان شرایط ملال‌آوری هر شاگرد هوشمندی را به طفلی گریزپا بدل می‌کند: «بنابراین، همین که سنّ‌ام به جاییی رسید که توانستم از اختیار آموزگاران بیرون روم، آموختن علوم را یک‌سره رها کرده‌، بر آن شدم که دیگر طلب نکنم مگر دانشی را که در نفس خود یا در کتاب بزرگ جهان بیابم.» دکارت در همین سال‌ها کتاب‌هایی چون «جستار»های مونتنی را به جد مطالعه کرد، و از آن بسیار آموخت و تأثیر پذیرفت. این گزارشی بود که او خود درباره‌ی سرگذشت تحصیلی‌اش در «گفتار در روش» (۱۶۳۷) به دست می‌دهد.
سال‌ها بعد، او در یکی از نوشته‌هایش تعریفی روشن‌ و فراگیر از «فلسفه» پیش نهاد که نشان می‌داد چقدر درک او از فلسفه فاصله‌ای عمیق از سال‌های مدرسه پیدا کرده است: در رساله‌ی «اصول فلسفه» که آن را در سال ۱۶۴۴ با هزار گیر و گرفتاری به چاپ رساند. نیت او از نوشتن این رساله به دست دادن گزارشی جامع از اُمّهات عقاید فلسفی خود بود. دکارت کتاب را به زبان لاتین نوشت، ولی دوستان‌اش آن را به فرانسه‌ی بومی ترجمه کردند. دکارت به ناشر نامه‌ای نوشت و از او خواست که آن نامه را به مثابه‌ی دیباچه‌‌ی کتاب منتشر کند. در آغاز اظهار امیدواری می‌کند که ویراست پاکیزه‌تر کتاب نسبت به متن لاتین به بیشتر خوانده‌شدن و بهتر فهمیده‌شدن آن بینجامد: «تنها نگرانی من آن است که عنوان کتاب برای کسانی که دانش‌آموخته نیستند یا آن‌که دیدگاهی نامساعد نسبت به فلسفه دارند، وازننده باشد، زیرا آن‌چه به آن‌ها تعلیم داده‌اند، برای‌شان رضایت‌بخش نبوده است؛ و این مرا بدین فکر وامی‌دارد که خوب است دیباچه‌ای بنویسم تا قدری موضوع کتاب، طرحی را که در نوشتن آن ریخته‌ام، و غرض از تصنیف آن را شرح و بسط دهم.» او وعده می‌دهد که چیزی جز فشرده‌ی نکات اصلی را ننویسد، و متن را برای در اختیار عموم قرار دادن به ناشر بسپرد تا بدان‌گونه که صلاح است تدبیر بیندیشد.
دکارت همان اول دیباچه به سراغ تعریف فلسفه می‌رود تا خواننده بداند با چه فلسفه‌ای روبه‌روست. «کلمه‌ی فلسفه بر مطالعه‌ی حکمت دلالت می‌کند، و مراد از حکمت نه فقط حزم و دوراندیشی در امور، که هم‌چنین معرفت کامل به همه‌ی چیزهایی است که آدمی می‌تواند بداند، هم برای تدبیر زندگی خود و هم برای حفظ سلامت، خود و ابداع همه‌ی هنرها.

کتاب در چهار بخش نوشته شده بود. خلاصه‌ی شماره‌ی خورده‌ی هر پاراگرافی در حاشیه می‌آمد و شماره‌ها در نمایه‌ای در پایان کتاب فهرست می‌شد.
@khalajich

نویسنده: Saleh نظرات:

اینترنت

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 15:42

وقتی اولین بار صدای عجیب اتصال به دایال اپ را شنیدم، فکر نمیکردم ۱۵ سال بعد حتی همان سرعت هم برایم آرزو شود. معمولا با پیشرفت تکنولوژی باید در صندوقچه خاطره ها کنار کارت اینترنت و فلاپی باقی میماند.

الان کیلوبایت به کیلوبایت داده ای که میخواهد منتقل شود حیاتی است. زیر لب به هر برنامه ای که دیتاسیور درست و حسابی ندارد فحش میدهم. به همه آنهایی که به اسم تسهیل دسترسی مردم ایران به اینترنت ازاد از امریکا و بقیه کشورها فاند گرفتند و هیچ کاری نکردند فحش میدهم. این همه سال فرصت بود و هیچ.

اکنون با اپ slipnet که فکر کنم ۶ ماه هم هنوز نشده که در گیتهاب شروع کرده وصل شدم. یعنی همه ان اپ های فاندی کشک. استارلینک که ۷۰ میلیون بود اکنون به ۵۰۰ میلیون و بلکه بیشتر رسیده. کانفیگ گیگی ۵۰۰ یا یک میلیون تومن. ایپی های رانتی، سرور های سفید یا خط سفید. اینترنت پرو. از جمله شیوه های حکومت توتالیتر برای شکستن پیوندهای سست جامعه از هم پاشیده ایران.

شانس بود که سه روز قبل ۹ اسفند سرویس های دی ان اس را بالا اورده بودم. البته همین روش هم شاید چند وقت دیگر بسته شود. مخصوصا که TXT روی خیلی از ریزالورها بسته شده و احتمالا دست آخر QQ هم که روی تایپ A هست بسته شود.

توسعه دهنده اسلیپ‌نت anonvector در گیتهاب در ایشیو XDNS که درخواست اضافه کردن ان به اپ را کرده بودم، امروز صبح گفت دیگر نمی‌تواند پروژه را ادامه دهد و بیشتر از این وقت بگذارد، شاید در آینده توانست. یعنی slipnet و slipgate هر دو پَر.

ابزارهای ضدسانسور اگر مدام بروز نشوند بی فایده می‌شوند. کاش حداقل قبل توقف توسعه تا مدت نامعلوم xdns همراه لودبالانسر و سرورهای رله را پیاده سازی میکرد.

این همه اپوزوسیون خارج کشور، این همه فاند، همه هم ادعاهایشان سقف اسمان را پاره کرده، دریغ از کوچکترین قدمی برای اینترنت ایران. انوقت پروژه هایی که خودجوش و رایگان کار کرده و برای مردم مفید بوده اند اینطور متوقف میشوند. به هرحال ذات ایرانی ما همین است دیگر.

ما به زمین و زمان فحش میدهیم و گیر میدهیم اما کوچکترین اصلاحی در رفتار خود نداریم و انتقاد به خود را نمیپذیریم.

مسئولین جمهوری اسلامی که از فضای بیرون زمین نازل نشدند که. خمینی که با افتابه و عمامه ناگهان سال ۱۳۵۷ اسپاون نشد و ناگهان حکومت پهلوی را سرنگون نکرد.

این مردم خودشان انتخاب کردند. خودشان خواستند. الان هم به هرکدام بگویی میگویند ما که نبودیم. خب لابد حتما من که ۳۵ سال بعد واقعه به دنیا امده ام سال ۵۷ در خیابان به زن و خواهر شاه و امریکا و غیره فحش میدادم. لابد من بوده ام که زمان رضاشاه با هر چیز مدرنی از رادیو و تلگراف تا واکسن و سجلی مخالفت میکردم و اخر هم وقتی بیگانگان به کشور حمله کردند و امدند اورا بردند خوشحالی کردم.

البته، سفرنامه های اروپایی ها به ایران رو که فکر کنم اولین هایشانحدودا از ۱۵۰۰ یا ۱۶۰۰ میلادی نوشته شدند تا بعدی ها را بخوانی، میبینی ذات ما تغییری نکرده، فقط ظاهرا مدرن شدیم و سوار ماشین میشویم و یخچال لباسشویی داریم و گوشی به دست میگیریم. ذات همان است که بوده. هیچوقت تولید کننده درست حسابی نبوده ایم. همیشه بددهن و فحاش بوده ایم. در کوچه ها علافی کرده و تریاک و قلیان میکشیم.

هیچوقت در طول تاریخ تولید کننده درست حسابی نبوده ایم.در وسط مسیر ابریشم، اکثرا دلالی کرده ایم و از تولیدات بقیه یک چیزی کاسبی کردیم.

البته، وقتی بهشان این حرفها رو بزنی، یک نگاه عاقل اندر سفیه کرده، باد به غب غب انداخته، چشم های منحوسشان را کشیده و کلی چرت و پرت میگویند که مثلا تو نادان نمیدانی ۲۵۰۰ سال تاریخ داریم. مهندسین قنات هستیم و خیلی خوبیم و اسلام امد اینطور شد. ما برترینیم و منشور حقوق بشر ۲۵۰۰ سال پیش داشته ایم از نسل کوروش و داریوش و خشایار و خسروپرویز هستیم.

البته بگویی خب شما که همه خوبی های عالم را یکجا داری چرا بعد ۲۵۰۰ سال اینطور شده اید میندازند کردن اسلام. خب چطور شد ساسانیان از عرب های ملخ خور پابرهنه بیابان‌گرد (توصیف همیشگیشان از اعراب) شکست خورد؟ چه شد هخامنشیان از اسکندر مقدونی شکست خوردند؟

حیف الان ماشین را باید ببرم صافکاری وگرنه بیشتر مینوشتم.

(نه، ما خوبیم، دیگران بدند.)

نویسنده: Saleh نظرات:

آزادی یا عدالت

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 15:9

«تاریخ ما بیش از آن‌که تاریخ آزادی باشد، تاریخ بندگی است؛ در دنیایی زندگی می‌کنیم دنیایی است که هر روز صبح از درون اوراق روزنامه‌ها به چشم ما می‌خلد، تا روزها و هفته‌ها را به روز واحدی بدل کند که از عصیان و اشمئزاز انباشته شده است. آسان‌ترین و مرسوم‌ترین کارها آن است که در این امر نامعقول تقصیر را به گردن حکومت‌ها یا قدرت‌های دشمن اندیشه بیندازیم. البته کاملاً راست که این‌ها مقصرند… اما فقط آن‌ها مقصر نیستند… اگر امروزه از آزادی هتک حیثیت شده، یا آزادی به بند کشیده شده بدان سبب نیست که دشمنان آزادی خیانت ورزیده‌اند؛ بل‌که سبب آن است که آزادی در واقع نگهبانان طبیعی خود را از دست داده است. آری، آزادی بی‌سرپرست و بیوه شده است. این اعلام یک حقیقت است: ما همه آزادی را بی‌سرپرست رها کرده‌ایم. اگر امروز آزادی در چنان بخش پهناوری از جهان در حال عقب‌نشینی است، البته بدان سبب است که نگهبانان بردگی تا بدین حد وقیح و تا بدین حد مسلح نبوده‌اند؛ اما بدان سبب نیز هست که مدافعان حقیقی آزادی به علت خستگی و یأس، یا اندیشه‌ی نادرست درباره‌ی وضع مبارزه و چگونگی تأثیرگذاری، به آزادی پشت کرده‌اند. آری، حادثه‌ی بزرگ قرن بیستم ترک ارزش‌های مبنی بر آزادی… است. از این زمان به بعد، امیدی از جهان رخت بربسته و نوعی احساس تننهایی برای هر یک از مردمان آزاد آغاز گشته است. … این سخن کاملاً درست است که برای آدمی که از بام تا شام عرق می‌ریزد و شب باید با خانواده‌ی خود در یک زاغه بخزد، تحقق آزادی امکان ندارد. اما این وضع محصول [سلطه‌ی] یک طبقه و تحمیل اسارت بر جامعه است، نه حاصل آزادی، که فقیرترینِ ما نیز نمی‌تواند از آ» چشم بپوشد. چنین جامعه‌ای حتی اگر بتواند به تغییری ناگهانی در شرایط رفاه و راحتی دست زند، بدون فرمانروایی آزادی، هنوز در عین توحش به سر می‌برد… [نهضت‌های انقلابی] گفتند اولویت با عدالت است و پس از آن نوبت به آزادی می‌رسد. گویی ممکن است بردگان هم آرزوی عدالت داشته باشند… صفت مشخص جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم منطق شومی است که بی‌عدالتی یک جبهه را در برابر بردگی جبهه‌ی دیگر قرار می‌دهد و یکی را با دیگری تقویت می‌کند.آن‌چه در این مزایده‌ی تنفرانگیز تغییر نمی‌یابد قربانی است؛ و تنها ارزشی حیثیت آن هتک می‌شود یا به فحشا کشیده می‌شود، آزادی است. خواری آزادی همواره به خواری عدالت می‌انجامد.» آلبر کامو، ««نان و آزادی»، چاپ شده در کشتار عام (مجموعه مقالات)، ترجمه‌ی مصطفی رحیمی، تهران، انتشارات آگاه، ۱۱۳۵۷، صص. ۷۴-۶۹ (با کمی دستکاری)

از کانال مهدی خلجی

نویسنده: Saleh نظرات:

موزیک پلیر

© Abyss