Abyss

دکارت

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 22:6

دکارت یکی از آنان است که خود نیز در آغاز از درس فلسفه دلزده و دوری‌گزین بود. اساساً از آن‌جا که بنیاد فلسفه را بر باد و بودی نابود می‌دید، خود تصمیم گرفت فلسفه‌ای جدید بیافریند و از نو «بنیاد»ی برای آن پی‌بریزد.
دکارت که «در یکی از نامی‌ترین مدارس اروپا» تحصیل کرد، از وضع نابسامان مدارس در زمان خود می‌گوید؛ این‌که چقدر در آموزش علوم ناکارآمدند. مثلاً از الهیات گریزان بود، چون به شاگردان می‌آموختند که راه بهشت برای نادان و دانا به یک‌سان باز است و «رهبرش حقایق مُنزَله می‌باشد که برتر از عقل‌های ماست. پس جسارت نداشتم که آن را تابع قوه‌ی استدلال ضعیف خود سازم.» اما از همه‌ی درس‌ها درسی به بدی فلسفه نبود: «از فلسفه چیزی نمی‌گویم جز این‌که می‌دیدم با آن‌که از چندین قرن نفوس ممتاز بدان سرگرم بوده‌اند، هیچ قضیه‌ای از آن نیست که موضوع مباحث و مجادله و بنابراین مشکوک نباشد، و به خود آن‌چنان غرور ملاحظه کردم که در هر مبحث چندین رأی مختلف می‌توان یافت که هر یک از آن‌ها را جمعی از فضلا طرفدارند، در صورتی که البته رأی صواب و حقیقت یکی بیش نیست. پس آن‌چه صحت‌اش تخمینی بود تقریباً باطل می‌انگاشتم.
اما دانش‌های دیگر چون اصول آن‌ها از فلسفه گرفته شده است، قیاس می‌کردم که بر بنیادی به این سستی ممکن نیست بنایی استوار گذاشته شده باشد و عزت و نعمتی که از آن علوم ممکن بود تحصیل کنم مرا راغب به فراگرفتن آن‌ها نمی‌ساخت.» چنان شرایط ملال‌آوری هر شاگرد هوشمندی را به طفلی گریزپا بدل می‌کند: «بنابراین، همین که سنّ‌ام به جاییی رسید که توانستم از اختیار آموزگاران بیرون روم، آموختن علوم را یک‌سره رها کرده‌، بر آن شدم که دیگر طلب نکنم مگر دانشی را که در نفس خود یا در کتاب بزرگ جهان بیابم.» دکارت در همین سال‌ها کتاب‌هایی چون «جستار»های مونتنی را به جد مطالعه کرد، و از آن بسیار آموخت و تأثیر پذیرفت. این گزارشی بود که او خود درباره‌ی سرگذشت تحصیلی‌اش در «گفتار در روش» (۱۶۳۷) به دست می‌دهد.
سال‌ها بعد، او در یکی از نوشته‌هایش تعریفی روشن‌ و فراگیر از «فلسفه» پیش نهاد که نشان می‌داد چقدر درک او از فلسفه فاصله‌ای عمیق از سال‌های مدرسه پیدا کرده است: در رساله‌ی «اصول فلسفه» که آن را در سال ۱۶۴۴ با هزار گیر و گرفتاری به چاپ رساند. نیت او از نوشتن این رساله به دست دادن گزارشی جامع از اُمّهات عقاید فلسفی خود بود. دکارت کتاب را به زبان لاتین نوشت، ولی دوستان‌اش آن را به فرانسه‌ی بومی ترجمه کردند. دکارت به ناشر نامه‌ای نوشت و از او خواست که آن نامه را به مثابه‌ی دیباچه‌‌ی کتاب منتشر کند. در آغاز اظهار امیدواری می‌کند که ویراست پاکیزه‌تر کتاب نسبت به متن لاتین به بیشتر خوانده‌شدن و بهتر فهمیده‌شدن آن بینجامد: «تنها نگرانی من آن است که عنوان کتاب برای کسانی که دانش‌آموخته نیستند یا آن‌که دیدگاهی نامساعد نسبت به فلسفه دارند، وازننده باشد، زیرا آن‌چه به آن‌ها تعلیم داده‌اند، برای‌شان رضایت‌بخش نبوده است؛ و این مرا بدین فکر وامی‌دارد که خوب است دیباچه‌ای بنویسم تا قدری موضوع کتاب، طرحی را که در نوشتن آن ریخته‌ام، و غرض از تصنیف آن را شرح و بسط دهم.» او وعده می‌دهد که چیزی جز فشرده‌ی نکات اصلی را ننویسد، و متن را برای در اختیار عموم قرار دادن به ناشر بسپرد تا بدان‌گونه که صلاح است تدبیر بیندیشد.
دکارت همان اول دیباچه به سراغ تعریف فلسفه می‌رود تا خواننده بداند با چه فلسفه‌ای روبه‌روست. «کلمه‌ی فلسفه بر مطالعه‌ی حکمت دلالت می‌کند، و مراد از حکمت نه فقط حزم و دوراندیشی در امور، که هم‌چنین معرفت کامل به همه‌ی چیزهایی است که آدمی می‌تواند بداند، هم برای تدبیر زندگی خود و هم برای حفظ سلامت، خود و ابداع همه‌ی هنرها.

کتاب در چهار بخش نوشته شده بود. خلاصه‌ی شماره‌ی خورده‌ی هر پاراگرافی در حاشیه می‌آمد و شماره‌ها در نمایه‌ای در پایان کتاب فهرست می‌شد.
@khalajich

نویسنده: Saleh نظرات:

موزیک پلیر

© Abyss